وارد خیابان "ایران" شده بودم . ازهمه جا صدای اذان به گوش می رسید : حی علی الفلاح ... حی علی الفلاح . بارانی که از بعد از ظهر باریده بود سر و صدای گنجشکها را در آورده بود . تشنه بودم . وارد کوچه "سقاباشی" شدم . باد ، بوی خوش شاخه های باران خورده را با بوی خاک ، به هم آمیخته بود و صورتم را با آن نوازش می داد . در سکوت کوچه ، صدای قدمهایم بیشتر شد ؛ باید بموقع می رسیدم .
از در حیاط که وارد شدم ، کنار حوض نشستم . به درخت خرمالویی که پر از میوه های رسیده بود تکیه دادم . یک خرمالوی سرخ در کنار فواره افشان حوض آبی حیاط افتاده بود : قد قامت الصلاة ... قد قامت الصلاة.
باد شامگاهی ، سر و صدای درختان ساکت حیاط را در آورده بود و ما نماز می خوانیم . حاج آقا که بالا رفت ، حیاط ساکت شد. گهگاه بانگ اردکهایی که در باغچه محصور شده بودند بلند می شد و آرامش سِحر آمیز سخنان ِ حاج آقا را می شکست .
استاد از "انفاق" می گفت که تو را به یاد آوردم . سحرگاه دیشب را گفتی بزودی همدیگر را خواهیم دید .ماهها ندیده بودمت .بی خبر رفته بودی و باز نگشته بودی . آرزو داشتم که شاید تو را در خواب ببینم که دیدم . حاجی داشت از "بهترین مُنفقین" می گفت که ناگهان تو را دیدم . خنده مشتاقانه ای بر لبهایم نشست . برگ سبزی از درخت تناور حیاط بر دامنم افتاد . نگاههای گره خورده ما از هم جدا نمی شد . دیگر چیزی از استاد نمی شنیدم که چراغها را خاموش کردند و ما را به بقیع بردند و امام را به یادمان آوردند و ...
چراغها که روشن شد ، نور ، چهره ات را دیدنی تر کرد . کنار حوض رفتی و صورتت را شستی . با کوله باری از وفا و صمیمیت آخرین قدمهای وصالمان را تا انتهای کوچه "سقاباشی" برداشتیم . در انتها یا ابتدای راه ، هر دو ایستادیم ؛ تو قیام کرده بودی و من ایستاده بودم . مقدمه چینی هایت که تمام شد ، پوزشهایت شروع شد . رعد و برقی آسمان را شکافت . باران بارید . آب در زیر درختان جاری شد و تو رفتی . درس اخلاق و این گونه رفتن ؟! باید چیزی را به یاد آورده باشی . برگشتی : من دوباره بر می گردم ؛ آمده بودم مرخصی . دلم برای جلسه تنگ شده بود ، دلم برای بچه ها تنگ شده بود .
- آخر چرا به این زودی ؟ صبر کن با هم برویم . وقتی دیگر .
شعری را که بارها با هم خوانده بودیم تکرار کردی : به هر که می رود بگو : پگاهتر به گاهتر ! مکثی کردی و ادامه دادی :
- پس تو هم می آیی ؟ اگر آمدی بیا پیش خودمان ، منتظرت هستیم . تا آنموقع که بیایی هر وقت جلسه حاج آقا آمدی به یاد من هم باش . ( و من می اندیشیدم که هر موقع که نمی آیم هم به یاد تو هستم . ولی اگر دیگر هیچ گاه نبینمت ؟ باید چاره ای اندیشید .
- بیا پیمانی ببندیم . پیمانی که همیشه به یاد هم باشیم . بیا پیمان ببندیم که هر کدام زودتر رسید ، به خواب دیگری بیاید .
بدون مکث گفتی : باشد ، خیلی خوب است .
باران همچنان می بارید ، باد می وزید . آسمان رعد و برقی زد . درختان پر پر می زدند و تو با گامهای محکم می رفتی . باران بر تو می بارید و من در زیر چتر ، آرام و غمگین راه بازگشت را قدم می زدم و به استاد و تو و انفاق می اندیشیدم . در سکوت شب ، صدای باران بود و صدای ملکوتی قرآن تو که بر فراز قله چمران در روستای جنتای لبنان تلاوت می کردی و از فراز سه سال زمان به گوش من می رسید و من مشحون می شدم از عشق ، فریاد !
***
چگونه بازگردی که سالها طعم عشق را در آنجا چشیده بودی . آفتاب جبهه ها را با سایه های شهر سودا کردن ؟ و چه سخت است در سایه ها ماندن و آفتاب را جز از پس ابرهای نامه ها ندیدن ، در حسرت و اشتیاق ماندن و اگر گاهگاهی هم قدم در خاک پاک عاشورای میهن گذاشتن ، تو را که در پیشاپیش گروهانت به خط رفته ای ندیدن و نومیدانه باز گشتن ، در دریغ دیدن یار .
***
نامه ات مدتها نیامده بود. روزها - نه نه سالها - نه تو آمدی و نه نامه ات . دلم مرده بود و چشمهایم خفته . نه دیدار تو بود که زنده اش کند و نه زنگ پستچی که بیدارش . روزی چون روزهای پاییزی همیشه ام به درس استاد رفتم . روشنای وضو بر صورت می ریختم که از فراق همیشگی ات آگاهم کردند ؛ آب و آتش و اشک به هم آمیخت ، چشم و دل هر دو سوخت ، قلب و عقل هر دو شاید ایستادند .
آن روز حاجی از "شکر" و "صبر" می گفت که من زنده ماندم ، که تا خانه رسیدم و در حصار خانه دل گریستم . که سالها بود مرده بودم ، که سالها بود تنها مانده بودم در سایه های شهر .
از همان شب ، انتظار آغاز شد . تا آن شب انتظار روی تو و از آن شب ، انتظار رؤیای تو مرا کاست . ماهها گذشت و تو نیامدی . حیف آن درسهای اخلاق که پیمان شکنی را نکوهش می کرد و تو پیمان مقدسمان را ناباورانه می شکستی !
بارها به مزارت رفتم . بارها به خانه ات رفتم . پدر ، مادر ومادربزرگت تو را بارها در خواب دیده بودند . من اما ... دریغ از یک بار دیدن تو . درد انتظار عجب کشنده است !
پاییز گذشت . سرمای زمستان هم گذشت . یک روز عید به منزلتان رفتم برای سر سلامتی . روزها بعد بهار دل من هم فرا رسید : به سحر چیزی نمانده بود که به خوابم آمدی . در سایه یک درخت نماز می خواندی . با سردی به پیشت آمدم و گله کردم بارها به بهشت زهرا آمدم ، بارها به خانه تان رفتم و تو حتی یک بار به خوابم نیامدی . چرا ؟
با تمام آرامشی که داشتی لب به سخن باز کردی : آنجا خانه من نیست . من دیگر آن خانه را نمی شناسم . من خانه بزرگی دارم که ١۴ در دارد ، من خانه ای دارم که ١۴ پنجره دارد . و تبسمی شگفت چهره ات را شکفت .
بیدار شدم . صدای شر شر باران بهاری با صدای اذان صبح در آمیخته بود : حی علی خیر العمل ... حی علی خیر العمل . بعد از مدتهای زیاد دوری ازتو ، شاد شده بودم . به حیاط رفتم . بوی باران و بوی گلهای بهاری باغچه را بعد از روزها احساس کردم . با آب حوض حیاط وضو گرفتم و به پیمانی اندیشیدم که هرگز شکسته نشد . چه پیمان شیرینی . آسمان برقی زد و من آن شب را به یاد آوردم که ما با هم پیمان بستیم : یک شب بارانی در خیابان سقا باشی .
هفته بعد جلسه را در مسجد گرفتند : مسجد جامع . از مسجد که بیرون آمدم باران می بارید . تا به خانه برسم به تمامی خیس شده بودم : چترم را نیاورده بودم ...
پانوشت اول : این خاطره را درست ٢١ سال پیش در روزنامه کیهان صفحه ادب و هنر روز دوم مهرماه ١٣۶٨ منتشر کردم .
پانوشت دوم : ممکن است این نوشته ، بافت داستانی داشته باشد اما این موجب نشده است که کمترین خدشه ای به واقعیت آن - چه در کل و چه در جزئیات - وارد بشود . مدتها بود که می خواستم این خاطره را در وبلاگ بگذارم اما اولاً دسترسی به آن نداشتم و آرشیو کیهان مربوط به قبل از سال ١٣٧٩ نیز مکانیزه نیست و جست و جو برای یافتن آن ، کار حضرت فیل است ، ثانیاً دنبال مناسبتی می گشتم که از آن استفاده کنم حالا یا سالگرد شهادت "حسن پورمند صفا" یا هفته دفاع مقدس . الان این هر دو به نوعی فراهم است هم هفته دفاع مقدس است و هم چیز زیادی از سالگرد شهادت حسن نمی گذرد و هم اینکه در آن روزنوشت ، برای مخاطبانم انتظار آفرینی کرده و وعده داده بودم که ماجرای این خواب را برایشان بنویسم...
پانوشت سوم : اگر امروز می خواستم این خاطره را بنویسم شاید دستی به سر و رویش می کشیدم اما این کار را نکردم و خواستم حس و حال همان روزهایم را عیناً منتقل کنم .در ضمن مزار حسن در بهشت زهرا "س" قطعه ٢٧ ، ردیف ١۴ شماره الف است . اگر سعادت داشتید سری به او بزنید . هفته دفاع مقدس هم بر همه دوستان و مخاطبان آب و آتش، مبارک و خجسته باد...

همه ماههای مبارک رمضان - چه آنها که به من خوش ِ معنوی گذشته باشد و چه آنها که چنین بهره ای از آن نبرده باشم - دوست دارم سی روزه باشد و درست همان یکی دو روز آخر که تمام نشده دلم برایش تنگ می شود ، هر چند معمولاً این طور نیست و یکی دو ساعت بعد از مغرب ِ بیست و نهم با اعلام عید ، اشکمان در می آید .
امسال اما خیلی خوشحال بودم که ماه مبارک 29 روزه بود نه به خاطر یک روز کمتر بودنش ؛ که به خاطر چینش زیبای روزهایش : اولین شب ماه ، شب جمعه و شب رحمت بود و آخرین شب آن نیز شب جمعه بود ، سومین و مهمترین شب قدر یعنی شب بیست و سوم نیز شب جمعه بود و روز عید نیز با روز جمعه که به خودی خود یک عید محسوب می شود مصادف شده بود .
برای من همچنین ماه مبارک امسال ، حال و هوای خاصی داشت . شاید بیشترین دعاهای شخصی ام را امسال در این ماه کرده باشم و هنوز ماه به پایان نرسیده بود که پالسهای مثبتی از جانب خدا آمده که گویا مهمترین هایش را قول اجابت داده است ! این مهمترین ها یکی خریدن یک واحد مسکونی در همین محله ای است که الان در آن مستأجر هستم و یکی هم سفر حج است که امیدوارم دوستان خوبم هم با دعاهایشان هُلی بدهند .
اما یکی از مهمترین توفیقاتی که خداوند مهربان در این ماه نصیب من کرد که برای من بی سابقه بود ، صبحهای این ماه بود که روحانی ِ خوشفکر و ژرف اندیش مسجد محله مان ، بعد از نماز ، نامه پر مغز مولا امیر المؤمنین "ع" به مالک اشتر را ترجمه و تفسیر کرد و گنجینه ای از معارف و سیاستمداری و مدیریت و جامعه شناسی را پیش رویمان قرار داد .
شاید پیشتر تمام یا بخشهایی از این نامه را خوانده یا شنیده بودم اما با این تفسیر و توضیحات که مستند به بخشهای دیگر نهج البلاغه و آیات قرآن و مسائل روز بود نشنیده بودم تا جایی که هر روز گویی با شنیدن این معارف ِ ناگفته و مکتوم مانده ، گویی شرابی روحانی می نوشیدم . و عجیب اینکه می دیدم بی اغراق راه حل بسیاری از بن بستها و بحرانهای اجتماعی و سیاسی جامعه امروز ما تنها و تنها با عمل به دستور العملهای مولا در این نامه ماندگار بروشنی وجود دارد و خسارت زده مایی که از آن غفلت داریم .
خوشبختانه بچه های گروه فرهنگی مسجد که خبر داشتند حاج آقا ( حسن ) علی اکبری در این زمینه کار کرده و با دست پر آمده ، تمام این سخنان را ضبط کرده اند و من امیدوارم پس از پایان این مباحث ، بخشهایی از آن را که مبتلا به امروز ماست ، یا در روزنامه یا در وبلاگ بیاورم .
پ . ن اول : از میان همه پیامکهای عیدانه ای که دیروز و امروز دریافت کردم این پیامک فاطمه ابوترابیان خیلی به دل نشست :
" گروه استهلال به کدامین سرزمین بفرستیم برای رؤیتت ، یابن الاقمار المنیرة ؟! "
پ . ن دوم : کامنتهای مطلب قبلی یعنی نوشته صادق مهدی غفرانی در این اواخر برای من بسیار مشمئز کننده و آزار دهنده شده بود . اگر یکی دو نفر دیگر هم با من همنظر باشند ، کل نظرات مثبت و منفی روزنوشت قبلی را غیر قابل مشاهده می کنم تا فقط نوشته صادق باشد و بس .
پ . ن سوم : کل این نوشته اولاً از باب " و امّا بنعمة ربّکَ فَحَدّث" و ثانیاً برای اینکه شما هم برای دو مورد ذکر شده دعا کنید نوشته شد و البته ارزشهای دیگری هم دارد !
بنا به پیشنهاد و اصرار یکی از دوستان ، قرار شد من در پاسخ به محبت مخاطبان وبلاگ قشنگ دژاکام ( پدر ِ نفر ِ اول ِ المپیاد ِ ادبی ِ کشور در سال ٨٩ ) یک کامنت بگذارم و هم تشکر کنم و هم چند تا دغدغه را مطرح .

اول از همه اینکه من شخصاً با این فضای کامنتی که در این وبلاگ و چند تای دیگر به راه افتاده ، موافق نیستم و نمی توانم توجیهش کنم . چرا که نه فضای تقدیر و تشکر و ذکر خیر و طرفداری دوستان و همکارانم ( که هر کجا هستند دلشان پر انرژی مثبت باد ) به نفع من تمام می شود و نه فضای تهمتها و ذکر مصیبتها و ناخن به صورت کشیدنها ، واقعیتی را عوض می کند و حال ِ خوب ِ کسی را بَد .
مثلاً اینکه گفته شود فلانی از کیهان اخراج شده یا از همشهری اخراج شده یا با پول ِ فلان جا ، خانه خریده یا دوربین مدار بسته در برنا نصب کرده و غیره و غیره ، تغییری در اصل ماجرا که آن هم واقعیت مسلم است ایجاد نمی کند ؛ همچنان همه از جمله مدیران کیهان می دانند که بنده از کیهان اخراج نشدم و یک پیگیری ساده می تواند مؤید این مطلب باشد ، عملکرد صفحه نسل سوم هم خوشبختانه همچنان در سایت کیهان موجود و قابل بررسی و البته مقایسه است . از روزنامه وزین همشهری هم به هیچ عنوان اخراج نشدم و تنها سندش هم این است که اصولاً من هیچ وقت در همشهری کار نکرده ام که بخواهم اخراج بشوم یا استعفا بدهم ! خانه شخصی هم اگر داشتم مطمئناً به اجاره نشینی ادامه نمی دادم . دوربینهای مدار بسته برنا هم دو سال قبل از آمدن من نصب شده بودند و البته چندان هم بودنشان عجیب و غریب و مخوف به نظر نمی رسد ؛ در تمام روزنامه ها و رسانه هایی که من کار کرده ام این تجهیزات ایمنی وجود داشته و دارد و قس علی هذا ... فلذا بر این باورم که از گرم نگه داشتن این تنور ، فقط دودش نصیب من و تو می شود و نان برشته اش را اویی می خورد که شاید بچه این محل نباشد و آخر قصه هم دوست ناباب از آب در بیاید .
البته در این بین انتقاداتی هم مطرح شده اند که هم به درد بخور است و هم به خاطر ماندنی و خواندنی .
فضای کامنتی و ذهنی فعلی لا اقل برای بچه های برنا ( که انصافاً دستچین شده ای از نسل سومی های تُپُل ِ رسانه ای هستند و هر کدامشان منحصر به فردند ) باید پُر باشد از ذوق و انگیزه برای هم افزایی با تیم مدیریت جدید این خبرگزاری ، که انصافاً برای اجرای سیاستهای محتوایی ِ مد ِ نظر ِ خودش ، جدی وارد شده و اگر چه متفاوت با روند قبلی اما دغدغه این را دارد که فردای برنا از امروزش خوش تیپ تر و تو دل برو تر باشد و این یعنی خیلی و خیلی هم یعنی اینکه باید به پرویز خان یا علی گفت !
و اما چند تا نکته :
١- بحث کامنتهای اخیر این وبلاگ ، رفته سراغ سوژه کیهانی و غیر کیهانی بودن ! اصل ماجرا هم ظاهراً از جمله یک بنده خدا شکل گرفته که حس می کنم اگر چه این جمله ، جرقه شده برای بقیه ، اما منظور نویسنده آن ، همان چیزی نبوده که بچه های کیهان برداشت کرده اند و به آن واکنش نشان داده اند .
طرف اشاره کرده که " کیهانی ها هوای همدیگر را دارند " و راست گفته و خوب گفته و درستش هم همین است و بوی نامطبوعی از این ادعا به مشام نمی رسد . اما در باب همین واژه " کیهانی بودن" ، من فکر می کنم این لفظ ، لا اقل در این یک دهه اخیر ، معنی خاص خودش را پیدا کرده و بد نیست به هم یاد آوری اش کنیم .
در فضای رسانه ای مملکت ما " کیهانی" به همان خبرنگار و نویسنده و مدیری می گویند که اول و آخرش اصولگرا باشد و اصولگرا هم یعنی فقط و فقط در اردوگاه ولایت بودن و در این اردوگاه نفس کشیدن . البته خیمه های این اردوگاه مثل دایره نظام آنقدرها هم عریض و طویل نیست و بحثش با خودی و ناخودی بودن متفاوت است . ظرفیت و گنجایشش محدود نیست و برای همه ، جا دارد اما حساب و کتابش با برخی چرتکه انداختنها جور در نمی آید .
کیهانی ها صحبتهای رهبری را گزینشی گوش نمی کنند ، دستورات حکومتی رهبر را "پیشنهاد" فرض نمی کنند ، "راز بقا" را در چیزی بجز پرچم سید علی تعریف نمی کنند و دست از مطالبه اصول بر نمی دارند و نه پا را از دایره انصاف آن ور تر می گذارند و نه دفع حداقلی را فراموش می کنند .
با این تعریف ، کیهانی بودن از سال ٧۶ به این طرف - به گمان من - معنا و مفهومش ربطی به حضور فیزیکی در مؤسسه ای واقع در میدان توپخانه و ساختمانی قدیمی و پر از بوی دوست داشتنی سرب ندارد و یک جور مکتبخانه شده برای خودش .
به همین خاطر امروز کسی به سید محمد خاتمی ( و شاید به کیهان ) این جسارت را نمی کند که به او بگوید کیهانی ! علی رغم حضورش در پست عالی این روزنامه و خیلی های دیگر و از آن طرف ، خیلی از مدیران دولتی و غیر دولتی را نمی شود کیهانی ندانست یا بسیاری از همین نسل سومی های امروز را که کیهانی تر از خیلی ها هستند مثل : احسان صالحی ، میثم نیلی ، وحید یامین پور ، رضا شکیبایی ، محمد رضا باقری ، حمید بیانی ، سید رضا داوری ، کمیل خجسته ، حامد طالبی ، احسان مطهری ، حسن روزی طلب ، مهدی پور صفا ، شجاعیان ، عرفانی ، احمد جان نثاری ، میثم مرادی ، علی افسری ، حامد زرگر و خیلی های دیگر که کیهانی هستند و کیهانی فکر می کنند .

٢- در سایت یکی از دوستان پاستور نشین خواندم و چند جا شنیدم که مدیر عامل برنا ( یعنی من ) یک ایراد داشت و آن هم ارادت به حسین شریعتمداری و حسین صفار هرندی بود !
احتمال می دهم جمله این دوستان ادامه ای هم دارد که از روی حیا ، آن را قلم گرفته اند و آن هم این ایراد بزرگتر است که " به فلانی هم ارادت نداشت " و ارادت نداشتن به فلانی در این ایام هم که خب یعنی خیلی و خیلی یعنی خیلی خیلی و خیلی خیلی هم معنی اش هر چه که باشد به دلیل "دست دوم" بودن موضوع ، به آن نمی پردازم !
اما ایراد - به زعم دوستان - چندان در گوشی و مخفی نیست . ارادت بنده به این دو سه تا حسن و حسین ، تابلو است و هزار و یک علت هم دارد که یکُمی آن نزدیکی صدای این رفقا به گفتار خوش رهبری ، نزدیکی عملکرد آنها به موازین رهبری و عقب نماندن و جلو نزدن از ولی فقیهی است که ادعا می کنیم برایش جان می دهیم و البته هزار و یکمین دلیل من و خیلیهای دیگر هم بر می گردد به عملکرد کیهان بین ٧۶ تا ٨۴ که خلاصه اش می شود اینکه جریان اصولگرایی بالا برود و پایین بیاید ، در فضای رسانه ای مدیون کیهان بوده و هست و خواهد بود و باز هم ته ِ قصه می شود همان دو سه تا حسن و حسین !
البته این ارادت هم - مثل ارادت همه ما به محمود احمدی نژاد - مادام العمر و بدون تاریخ نیست و تا روزی معتبر و برجاست که همین نزدیکی قول و فعل ، ماندگار باشد و به سرنوشت خیلی هایی که با امام عکس یادگاری خودمانی داشتند و حالا فقط از امام ، برایشان همان "عکس" باقی مانده ، دچار نشوند .
٣- یک نفر توی یکی از کامنتها ، مطلبی با این مضمون نوشته بود که هیچ دانش آموزی صفحه مدرسه کیهان را نمی خواند ! اینکه امروز چه تغییراتی در صفحه مدرسه ایجاد شده و در چه حال و هوایی بسر می برد را نمی دانم و بی خبرم اما لا اقل در برهه ای چند ساله ، با تدبیر و ایده بکر ِ قدرت رحمانی و مدیریت استادانه مریم پوریامین و کمکهای پرستو قادری و آموزشهای مؤثر دژاکام و سعدی و رزازی ، صفحه مدرسه کیهان یکی از صفحاتی بود که علی رغم داشتن مخاطبان بسیار زیاد ، فراتر از یک صفحه مطبوعاتی ، تبدیل به یک کارگاه تولید خبرنگار و گزارشگر شد .
دژاکام در مطلبش اسم چند نفر را نوشت و اسم خیلی ها را ننوشت ؛ خیلی ها که بعدها بعضی هایشان حتی به رسانه های اصلاح طلب پیوستند اما در سطح حرفه ای کاملاً قابل قبول . در آن زمان ، فقط جذاب بودن صفحه و مطالبش اولویت اول نبود بلکه کادرسازی برای کیهان و فضای رسانه ای کشور مد نظر قرار گرفته بود که الحق و الانصاف ، مدرسه فراتر از پیش بینی ها عمل کرد و در آن مقطع ، خوش درخشید و تبدیل به یکی از شاهکارهای دوره مدیریت شریعتمداری شد و دیگر هم تا به امروز در هیچ روزنامه و هیچ رسانه ای تکرار نشد و منحصر به فرد ماند .
۴ - ای خوب ِ خواستنی ! اکنون دستان نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشایم و از تو برای همسایه مان که نان ما را ربود ، نان ! برای یارانی که دل ما را شکستند ، مهربانی ! برای عزیزانی که روح ما آزردند ، بخشش ! و برای خویشتن ِ خویش ، آگاهی ، عشق و عشق و عشق می طلبیم ... (دکتر شریعتی )
به فکر رنگ سبز ِ پس فردا
صادق مهدی غفرانی
پ . ن اول : عنوان این نوشته از مدیر وبلاگ است نه از صادق .
پ . ن دوم : این نوشته صادق ، واکنشی است به روزنوشت قبلی من با عنوان "برای یک اصولگرای نسل سومی ؛ صادق".
* پیوند این نوشته در مشرق نیوز
آن سالها ، سرویس علمی - آموزشی روزنامه ، درست کنار سرویس شهرستانها بود و بچه های صفحه مدرسه هم که خیلی پر شر و شور بودند و بحثهایشان گاهی خیلی بالا می گرفت ، کفر ما را بالا می آوردند . آن دختر خانم به بخشی از یک فیلم روی پرده اعتراض می کرد و آن پسر ، دفاع می کرد و دلیل می آورد . آن یکی در دفاع و دیگری در مخالفت بحث می کردند و ...
صفحه مدرسه در زمان مدیریت "حسین صفار هرندی" در زمانی که جانشین مدیر مسئول کیهان بود ، به همت قدرت الله رحمانی ( که تا چند هفته دیگر و پس از دفاع از پایان نامه اش می شود : دکتر قدرت الله رحمانی) پا گرفت و بعدها کار او را "مریم پوریامین" انصافا با قوت ادامه داد. این صفحه ، اولین و تنها صفحه روزنامه های ایران بوده و هست که به بچه های مدرسه و دانش آموزان اختصاص دارد و مطالب و دلنوشته ها و نقدها و شعرها و تحلیلهای آنها را با اغماض از بسیاری خط قرمزها و خط سبزهای مدیریت ، منتشر می کرد .
بسیاری از کسانی که آنروزها در صفحه مدرسه قلم و در تحریریه کیهان قدم زدند ، الان در محیط رسانه ای کشور آدمهای صاحب نامی هستند : مهدی محمدی که جوانترین دبیر سرویس در روزنامه های کشور است و مهمترین سرویس کیهان یعنی سیاسی را مدیریت می کند و البته یک پای ثابت مهمترین بحثها و تحلیلهای مربوط به مسائل هسته ای کشورمان در شبکه های تلویزیونی و خبرگزاریها و رسانه هاست ، کامران نجف زاده که بسرعت پله های ترقی در محیط رسانه ای را طی کرد و خود به ابتکارات و نو آوریهایی در این زمینه رسید و شهرتی به هم زد ، حسین قدیانی که با اغماض از برخی نکات ، به هیچ وجه نمی توان قوت و قدرت قلمش را ندیده گرفت و خودش را بحث روز محیط وبلاگستان و روزنامه ها کرده است ، مینا حقی مقدم ، گالیا توانگر ، آرش فهیم و شاید حدود ده دوازده اسم دیگر که الان یا در یک خبرگزاری و روزنامه و نشریه دبیر سرویس هستند یا یک خبرنگار مهم .
در کنار این افراد ، صفحه مدرسه و سرویس علمی - آموزشی کیهان ، یک عضو دیگر هم داشت که مونس دائمی اش کاغذ و قلم بود و کمتر در بحثهای آنچنانی تحریریه شرکت می کرد . او با توانایی بسیار ، سوژه ها را به بهترین وجهی روی کاغذ پیاده می کرد و آنقدر دلنشین و رشک انگیز می نوشت که دوست داشتی نوشته هایش را بارها و بارها بخوانی .این نسل سومی کیهان ، از کسانی بود که برای نوشتن "زور نمی زد" و قلم و دلش گویی یکی بود و براحتی واژه ها را بر روی کاغذ جاری می کرد ، ادبیاتی که او در نوشته هایش به کار می گرفت ، نه ادبیات احساساتی دختر خانومهای صفحه مدرسه بود و نه ادبیات کلیشه ای و زمخت رایج که حرفهای خوبش را هم به سختی می توانستی تحمل کنی . او استاد زدن تیترهای خیره کننده بود و طولانی هم نمی نوشت که آزار دهنده باشد .
شاید کمی دیر با کسی گرم می گرفت ولی اگر برای دوستی پا می داد ، تا آخر رفاقت را می رفت و خاطره خوبی از یک دوستی ماندگار به جا می گذاشت .
او دیگر از صفحه مدرسه بیرون آمده بود و صفحه نسل سوم کیهان را بنیانگذاری و اداره می کرد . مصاحبه های ماندگاری که در آن صفحه بود و ترکیب عکس و طرح و عکس با آن وسواسی که برای تنظیم دقیق آنها داشت و ... صفار هرندی را متقاعد کرد که علی رغم برخی موانع ، صفحه نسل سوم تنها صفحه ای باشد که در سایت کیهان ، نسخه پی دی اف هم داشته باشد و چه تصمیم درستی هم ؛ چرا که این صفحه بخش اعظم جذابیت خودش را مدیون همین ترکیب عکس و طرح و رنگ و متن بود که با سلیقه خاصی در هم تنیده بودند .
هم در دوران اصلاح طلبها و هم در آستانه انتخابات سوم تیر ، "صادق" پای ثابت هر اقدام و حرکتی بود که نقشی از روشنگری داشت ؛ شاید درست تر این باشد که بگویم صادق ، پایه گذار این گونه حرکتها بود . تلاش شبانه روزی در جریان انتخابات ریاست جمهوری نهم و سپس دهم ، از صادق یک احمدی نژادی پر و پیمان ساخته بود . فردای روزی که به رغم خواست اصحاب زر و زور و تزویر ، رأی آورد ، و در شرایطی که بچه ها معمولا برای شیرینی دادن در مناسبتهای شاد به دلیل تعداد زیاد اعضای تحریریه و عکاسی و اتاق خبر و ... تمایل زیادی ندارند ، صادق به جای شیرینی ، سفارش بهترین بستنی سنتی را داد و مهرداد آزاد را بلند کرد و با موتورش رفتند از سه راه امین حضور بستنی ها را خریدند و شادی بچه ها را تکمیل کردند و نشان به آن نشانی که دیگر بچه های احمدی نژادی هم تا شش روز دیگر و جمعا یک هفته تمام برای پیروزی دکتر در کیهان جشن گرفتند و بستنی پخش کردند .
در ماجرای پیروزی هسته ای و پیوستن ایران به باشگاه اتمی نیز ، صادق میاندار شد و با سه چهار تا ماشینی که بچه ها آوردند ، پرچم ایران به دست در خیابانها راه افتادیم و ناگهان دیدیم کاروان ماشینهای بوق بزن و شادی کُن ِ پشت سرمان را که تا پاسی از نیمه شب ادامه داشت نمی شود شمرد !

صادق بعدها پس از یک کش و قوس یک هفته ای که می دانم بد جوری گرفتارش کرده بود ، به رفتن از کیهان تن داد و کار رسانه ای اش را در خارج از کیهان ادامه داد . او به سایت خبری برنا رفت و در مدت کمی ، این سایت خبری گمنام و کم نفوذ را به یکی از سایتهای خبری تأثیرگذار و پر مخاطب تبدیل کرد .آنها که نمی دانستند برنا یعنی چی ، حالا هر روز خوراک خبری تازه و با نشاطی را از این سایت و بعدها از این خبرگزاری دریافت می کردند که در محیط رسانه هم بازتاب خوبی داشت . جالب اینجا بود که هم عکسها و هم خبرها و هم مقالات و مطالب و گزارشها و ... در برنا ، همان ادبیات جذاب و تاثیر گذاری را داشت که صادق در صفحه نسل سوم کیهان به کار می برد : جوانانه و جذاب ، با پرهیز از پُرگویی و کلیشه نویسی . به همین دلیل ، خبر برنا و تیتر برنا و عکسهای برنا ، از چند کیلومتری داد می زد از کجاست و در حقیقت ، امضا و مشخصه و سبک خاص خودش را داشت .
یک ویژگی دیگر برنا ، به نسبت دیگر سایتها و خبرگزاریهای دولتی این بود که مجیزگوی بی چون و چرای دولت نبود ، اگر می دید دولت در زمینه ای اشتباه می کند به این دلیل که خبرگزاری نانخور دولت است چشم را بر روی واقعیت نمی بست و انتقاد خود را با شیوه دوستانه و اصلاحگرانه مطرح می کرد ، برخلاف برخی خبرگزاریها که یک کلمه انتقاد از دولت در هیچ خبر و مقاله و گزارش و تولیدشان دیده نمی شود و حتی اگر دانشجویی در حضور رهبر انقلاب ، انتقادی از بخشی از چپ و راست دولت کند آن را حذف و سانسور می کنند و یا اگر نماینده ای در مجلس انتقادی را مطرح کند در هیچ جای آن خبرگزاری منعکس نمی شود .
شاید به صادق بابت این "خطای بزرگش" بارها تذکر داده باشند ، اما از آنجا که او آزادگی خبری را پیشه خود کرده بود ،خیلی وقعی به این تذکرات نمی داد و اصولگرایی و حقیقت بینی اش را به میزش نمی فروخت و از طرفی ، گزینه هایی که برای جایگزینی صادق در نظر گرفته بودند ، در حد و اندازه ای نبود که بتواند افت بعدی را برنا را توجیه کند و همین می شد که بین کش و قوسهای اینچنینی ، صادق چند ماه دیگر هم تاب آورد .
در این چهار ماه ، من هم در کنار او بودم و توانستم از نزدیک باور کنم که او گاهی تا ساعت یک بعد از نیمه شب در برنا می ماند تا آخرین خبرها را با بهترین ادبیات و ویرایش ، عرضه کند ، دیده بودم وسط یک جلسه خیلی مهم ، وقتی دیده شبکه خبر دارد مستقیماً اظهارات مهمی از آقا یا رئیس جمهور را پخش می کند ، همه چیز را ول کرده و کاغذ و قلم به دست گرفته و خودش تیتر و سوتیتر و پیامک از آن استخراج می کرده است ، دیده بودم که برای هر سالش ، شعاری داشته و مثلا شعار امسالش این بوده که "بهترین امکانات رفاهی برای همکاران برنایی" و از هیچ چیز برای تحقق این وعده فروگذار نکرده و حتی یک ماه پیش کارش برای یک هفته به سی سی یو و بخش مراقبتهای ویژه کشیده ، چرا که برای تامین امکانات رفاهی برنایی ها ، با مسئولی در یکی از خبرگزاریها دعوای تلفنی شدید داشته و بعد هیچ چیز نفهمیده تا یک هفته بعد !
***
صادق ، اکنون راحت شده و پس از ماهها جدایی از همسرش !! در کنار او و در خانه نشسته است . او تا آخرین دقایق - دقیقاً تا آخرین دقایق - پیش از برکناری ، در جلسه مهم انتخاب همکاران قوی برای برنا شرکت کرده بود و درست بعد از جلسه ، نزدیک اذان ظهر روز شنبه گذشته ، وقتی به او گفتند دیگر نیست ، دو ساعت ( از روی ساعت دو ساعت ) به او فرصت دادند تا وسایلش را جمع کند و حتی اجازه ندادند مراسم تودیع و معارفه فردای آن روز برگزار شود تا نکند این رسانه ای شدن ماجرا ، باز هم مثل چند ماه قبل ، موجب منتفی شدن ماجرا شود .
او اکنون در خانه نشسته و چوب اصولگرایی اش را می خورد ؛ اصولگرایی که به خاطر نان دولت را خوردن یا محبت احمدی نژاد را داشتن ، چشمانش را بر روی برخی کاستیها نبست . در اینجا و آنجا نوشتند او چوب درج سرمقاله کیهان را در برنا و مصاحبه با صفارهرندی را می خورد و انتشار فایل صوتی اظهارات یکی از نزدیکان اصلی رئیس جمهور را .
مهم نیست . مهم این است که شریعتمداری و صفار هرندی نسلی را تربیت کرده اند که بیش و پیش از همه چیز برایشان "اصول" مهم است نه آدمها ، آنها یاد گرفته اند که : دوست آن است که می گریاند و دشمن آنکه می خنداند . مهم این است که این افراد بر خلاف بسیاری که راه را یاد گرفته اند ، میز و مسئولیت و نان و مسئولیت برایشان از حقیقت و صداقت مهمتر نیست ؛ آنها ولی فقیه و رهبر و رهنمودهای او را به هیچ کدام از اینها نمی فروشند و نخواهند فروخت .
***
"صادق مهدی غفرانی "در کنار ویژگیهای مثبتی که داشت ، ویژگی منفی هم داشت و از جمله اینکه صبحهای جمعه ، درست وسط خواب شیرین ما ، با پیامکهای امام زمانی اش که باز هم با همان ادبیات نسل سومی اش می نوشت ، چرت ما را پاره و "بیدار"مان می کرد .
از دیگر نکات منفی او ، یکی هم اینکه رعایت الگوی مصرف را نمی کرد و هر پیامک را دو بار می فرستاد !
یکی دیگر از بدیهای او این بود که سر ِ کار با کسی شوخی نداشت و خیلی جدی ، بهترین و بی نقص ترین کارها و تولیدات را مطالبه می کرد . او گاهی عصبانی هم می شد اما شگفت آور اینکه بر خلاف ما آدمهای کم تحمل ، آنقدر این عصبانیت را با ادب و احترام و زیبا گویی همراه می کرد که پارادوکسی آفریده می شد که همین طور خیره می ماندی و واکنش طرف مقابلش را به تماشا می نشستی که هیچ چیز برای گفتنش باقی نمی ماند.
و بدترین بدی صادق هم که امروز به آن پی بردم این است که هیچ عکسی از او در اینترنت و گوگل نیست و آن یک عکسی هم که هست حذف شده است و همین می شود که من این آخر شبی نمی توانم یک عکس مناسب از او پیدا کنم و باید هارد کامپیوترم را بگردم تا مگر چیزی از او به دست آورم . آخر این هم شد زندگی ؟!
پ . ن : مهندس مهرداد بذرپاش عزیز که "ناچار" شده است صادق را از این مسئولیت کنار بگذارد ، پرویز کرمی را به عنوان سرپرست موقت خبرگزاری انتخاب کرده است . من با آقای کرمی سالهای سال است که دوستم و می دانم که می داند که دوستش دارم . من اکنون به اصرار او همچنان در برنا مانده ام و به قولی که به او داده ام وفادارم و تا زمانی که بخواهد هم می مانم . اما ، اثبات شی ء نفی ما عدا نمی کند . اثبات صادق به معنی نفی پرویز کرمی نیست . بخصوص که از زبان او شنیدم ، " صادق در برابر گزینه های قبلی مدیریت برنا ، ده سر و گردن بالاتر است " و این صداقت ، جز از کرمی بر نمی آید .
خواستم در زمانه ای که پاچه خواری و تعریف و تمجید از مسئولان بالاتر ، در زمان مسئولیت داشتنشان اوج می گیرد و ناگهان با برکناریشان پایان می یابد ، من با شیوه خودم ، در زمانی که کسانی مثل صادق ، کسانی مثل صفار هرندی و ... در اوج مسئولیت هستند سکوت کنم و در زمانی که گوشه خانه نشسته اند و کسی توجهی به آنها نمی کند ، حقی را که "دوستی" به گردنم می گذارد - تا حدی - ادا کنم .
دوستی در وبلاگش نوشته بود : آقای غفرانی ! خسته نباشید و من مطمئنم که صادق ، خسته نیست ؛ کسی که برای خدا کار می کند هیچ گاه خسته نیست و اگر هم خسته باشد شاید برای این باشد که با این همه توانایی ، می تواند کاری کند اما ...
در همین رابطه :
١- تغییر ناگهانی در برنا - وبلاگ کلنجار از هدی هاشمی .
٢-آقای غفرانی ! خسته نباشید - از وبلاگ دست نوشته های بدون سانسور یک خبرنگار - سید مجتبی ناوندی .
٣- چرا مدیر عامل برنا ناگهان برکنار شد ؟ - سایت مشرق نیوز .




